تبليغاتX
لطفا اسپيكرهاي خود را روشن كنيد آبی تر از باران

 

 

 

 

 

 

 

 

يلدا را با تو كه " حضور ناب سرودني "  به جشن خواهم نشست

" شب زايش نور از دل سياهي"  را با تو به سپيده نخستين روز زمستان پيوند خواهم زد .

 

انار و فال حافظ را با تو آغاز خواهم كرد

سياهي انبوه يلدا را با تو خواهم شمرد

 با تو ...

با تو كه ناب ترين حادثه امروز براي فرداهاي آبي من هستي ...

 

+ نوشته شده توسط باران در 88/09/28 و ساعت 21:45 |
 

شب یلدا ، دردانه شب ایرانی ، شب زایش مهر و میترا ، شب پیروزی فرشته خوبی بر بدی ، به درازی روز هجران و به سیاهی گیسوی یار ، از راه می رسد .

شبی که مهر سوار بر گردونه زرین خویش با چهار اسب سپید ، ایرانیان را به جشن این شب فرا می خواند و مهربان مردمان این دیار با شعله های گرم آتش ، غزل های پر شور حافظ و با سرخ دانه های انار به جشن مینشینند و آن را شادمانه به تیغ گرم و درخشان خورشید صبح می سپارند

                                                                    

متن انتخابي است ...  

+ نوشته شده توسط باران در 88/09/25 و ساعت 19:54 |

عشق جاودانه من .

پاک ترین و آسماني ترين

 

حضور تو زيباترين رويداد زندگي ام ...

 بودنت ، آرامش لحظه هايم و نفسهايت ، نوای دلدادگی فرداهاي من است

 

بمان . هميشه بمان ...

 

بمان تا گرمی دستانت ، امنیت لحظه هايم باشد .

+ نوشته شده توسط باران در 88/09/09 و ساعت 20:31 |

 

سوال من ، امروز ، قصه بودن يا نبودن او نيست كه براي يقين به بودنش كافي بود عظمت تولد قطره اي شبنم را در صبحگاهي آسماني ديده باشم .

سوال من این است :

خدايي كه خود تنهاست چطور به اين زيبايي ، مفهوم عشق زميني را آفريده است ؟

او كه اينجايي نيست ، زميني نيست . عاشق نبوده . هميشه تنها بوده ... پس چطور و چگونه لذت عاشق شدن را آفريد ؟

 

زيبايي ناب دوست داشتن ... عظمت پرستيدن ... لذت ناب عشق ... شكوه ماندن ....  يگانگي "يكي شدن " .... در اسارت آغوش يك عشق ماندن.... بودن تا بلنداي ناب پرستش يك عشق زميني

 به راستی ؟! اين مفاهيم را او از كجا شناخت ؟ چگونه شناخت ؟

 

ميدانم پاسخ سوالم ، همان پاسخ تكراري هميشگي است ...

" چون او خداست . چرايي و چگونگي در خدايي اش راه ندارند "

+ نوشته شده توسط باران در 88/09/09 و ساعت 18:45 |

مهربانا !

از همين دريچه قلب آسماني ات مرا ببين و براي همه آناني كه دوستشان دارم

آرامش و بركت و رحمت ارزاني بدار

                                                                        آمين اي يكتاي مقتدر

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط باران در 88/07/14 و ساعت 20:51 |

روز ۲۷ شهریور دومین سالروز میلاد وبلاگ من است ...  

 

امسال!

 این میلاد و بهانه همه نوشته هایم هزاربار تقدیم تو باد 

 

+ نوشته شده توسط باران در 88/06/22 و ساعت 18:0 |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اگر عشق نبود، هیچ نسیمی، در بامدادانی سحرآمیز، گیسوان گیاهان را به بازی نمی‌گرفت...

 

+ نوشته شده توسط باران در 88/06/14 و ساعت 14:32 |
 

سوگند به مهر که عالم تاب است و ناب

سوگند به دریا که آبی است و بی انتها

سوگند به مادر که عشقش جاودانه است و بی ریا

سوگند به شقایق که عاشق است حتی برای لحظه ای

سوگند به لحظه ناب نخستین دیدار

سوگند به عظمت و شکوه یک لبخند

سوگند به لحظه تولد زمین در نبض عاشقانه یک شبنم

سوگند به ندایی که هرازگاهی می گوید : " او همان است شاید ؟! .... 

 

سوگند به لحظه شکفتن تو در گنجینه هزارتوی دل من

سوگند به سلامی که به نام تو بر لبم نشست

سوگند به تولد چشمه اعتماد در آرامش گرم دستانت

سوگند به طنین آرام صدایی که یادآور نجوای معصوم کودکانه هاست

سوگند به رقص نرم دستانت در التهاب مبهم دستان مبهوتم

و سوگند به خدایی که همه اینها را برایم در یک میعاد شکوهمند آفرید

 

که من عاشق لحظه هاي ناب با تو بودنم ... !

+ نوشته شده توسط باران در 88/05/27 و ساعت 19:43 |
 

صحبت از رازی سر به مهر است . رازی ناگفته ...

راز حضوری پاک در صلابت يك عهد و جاودانگي يك پيمان

راز مهرباني آسمانها ... آبي ستودنی درياها ...

راز رام شدن شبنم در حریر بستر یک گل

راز گلها و ستایش باران 

رازی از آسمانی ترین عشق خدا

رازی مرهم گونه ... طنين  آوایی مخملين

راز خاطره ها ... دیروزها و فرداها

 

 

+ نوشته شده توسط باران در 88/02/16 و ساعت 17:22 |
 نوشت :

مرهم جسم خسته ام نگاه یاره .... آسمونم پر مهتابه ....  

 

من نوشتم :

آسمان دلم پر از ستاره ...

بهار فرداهام پر از ترانه ...

پاییز دیروزم الان دیگه نقش بر باده!

 

 

+ نوشته شده توسط باران در 88/02/14 و ساعت 19:45 |

 

او به مهرباني درياست ... به سخاوت باران !

 حضورش امنيت پاك يك پيمان و صدايش ، صلابت كوهساران است

 

 

+ نوشته شده توسط باران در 88/02/12 و ساعت 18:46 |

 

اکنون ...

دیگر یقین دارم که هستی ...

+ نوشته شده توسط باران در 88/02/06 و ساعت 21:57 |
 

سال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

                         بادت اندر هر دو گیتی برقرار و بادوام

سال خرم .فال نیکو . مال وافر . حال خوش

                         اصل ثابت . نسل باقی . تخت عالی . بخت رام

 

بهاران ۱۳۸۸ بر همه آریایی های خوب ایران زمین مبارک

برای همه دوستان و خوانندگان فهیم و نازنین وبلاگم سالی پر از عشق و نور و سلامتی آرزو میکنم

 

بهارانتان سبز ... شادیتان جاودان

+ نوشته شده توسط باران در 87/12/28 و ساعت 11:31 |
 

من دلم مي خواهد قاصدكي داشته باشم از نور

بر دلش نام تو را بنويسم

بدهم دست صبا تا ببرد بر لب جوي

بدهد بر هيجان لب آب 

تا كه جاودانه كند نام تو را بر صفحات دل من  

 

+ نوشته شده توسط باران در 87/12/11 و ساعت 19:10 |

 

با تمام وجود ، اعتماد كنيم كه خدا ، آنجا كه راه نيست ، راه مي گشايد ...

او هرگز ، دير نميكند ...

تنها كافي است باور كنيم كه او مي بيند ، مي شنود و مي تواند

 

+ نوشته شده توسط باران در 87/11/16 و ساعت 18:56 |
 

براي روزهايي مي نويسم كه براي ديدنت ، همه تن چشم شده بودم  ...

براي لحظه هايي كه تو بودي و من نمي ديدمت

براي روزهاي خاكستري تنهايي

براي عطش رسيدن به بامداد آرامش

 

و براي خودم مي نويسم كه تو را گم كرده بودم :

در هياهوي گنگ پيرامونم

در مستي شراب ارغواني

در ژستهاي خداگونه اساتيد عارف مسلك پيرامونم

در جلسات سخنوري از عدالت و تناسخ و يكتاپرستي

 

من براي خودم مي نويسم كه تو را در همين نزديكي ها ديدم ...

در آبي دريا ، زلال شبنم ، لطافت كودك همسايه و پرواز يك قاصدك

 

اهوراي مهربان من ، من تو را گم كرده بودم

و اينك ، اينجا از نشستن بر آرامش دستانت ، سرمست و آبي ام ... آبي تر از دريا

 

+ نوشته شده توسط باران در 87/11/14 و ساعت 18:49 |

تا خدا هست

 كه هميشه هست ... دل به دست غم و نااميدي مسپار

 

تا خدا هست 

در هيچ شرايطي ، خود را بيچاره مشمار

 

اي آنكه گشاينده هر بند تويي                    اين عزت من بس ، كه خداوند تويي

  

                                                                               نام نويسنده اين متن را نميدانم ... 

+ نوشته شده توسط باران در 87/11/06 و ساعت 18:15 |

+ نوشته شده توسط باران در 87/11/04 و ساعت 23:44 |

+ نوشته شده توسط باران در 87/10/25 و ساعت 23:32 |
 

این جملات زیبا توسط یکی از دوستان نازنینم " سیما " برای من ارسال شده اند .

به امید جاودانگی دوستیهای خوب ما ...

 

 

خاطرم نیست تو از بارانی یا که از نسل نسیم ؟

هر چه هستی ، گذرا نیست هوایت ...

فقط ، آهسته بگو ، به دلم می مانی ؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط باران در 87/10/24 و ساعت 20:49 |

 

تو را به جاي همه كساني كه نشناخته ام ، دوست ميدارم

تو را به جاي همه روزگاراني كه نمي زيسته ام ، دوست ميدارم

براي خاطر عطر نان گرم و برفي كه آب مي شود و براي نخستين گلها

 تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست ميدارم

تو را به جاي همه كساني كه دوست نميدارم ، دوست ميدارم

                                                                    برگزيده اي از متن سريال " مدار صفر درجه "

 

 من اكنون با الهام از اين نوشته زيبا مي نويسم :

 

تو را به جاي همه آرزوهاي نداشته ام ، دوست ميدارم

تو را به جاي پاييز و شبنم و به جاي غنچه هاي نشكفته باغچه مان ، دوست ميدارم

 از براي ستاره و مهتاب ، به خاطر نسيم گريزپاي و به ياد باران ، دوست ميدارم

تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست ميدارم

تو را به نام خدايي كه لطافت دستانش ، امنيت فرداهاي من است ، دوست ميدارم

+ نوشته شده توسط باران در 87/09/24 و ساعت 22:59 |

 

دريا ، بي نهايت آبي عشق

تو هميشه زيبايي

 

دريا ، حضور جاودانه نرم

تو هميشه زيبايي

 

دريا ، شكوه آواي فرشتگان

تو هميشه زيبايي

 

دريا ، بهار جاودانگي شبنم

تو هميشه زيبايي

+ نوشته شده توسط باران در 87/08/04 و ساعت 23:24 |

 

http://www.avayeazad.com/shamloo/mosaferkoochooloo/index.htm

+ نوشته شده توسط باران در 87/07/29 و ساعت 21:45 |

 

 

در جلسه اي شركت كرده بودم كه استادي فرزانه از راههاي جاودانگي عشق ميان 2 انسان مي گفت . اين متن را براي ايشان و موضوع مورد بحثشان نوشته ام :

استاد ...

امروز به ما آموختید که چگونه باتدبیر ،"  درود عشق  " بگوییم  ، چگونه مدبرانه عاشق شویم و چگونه با منطق ، " بدرود جدایی  "  بگوییم ... !!!

از حرفهایتان ، چه ها که نیاموختم ... چشم دلم بر حقیقت تلخ پیرامونم باز تر شد ...

 ولی ناگهان ، روحم از نازيبايي دنياي پيرامونم ، فشرده شد ...

استاد رسم عاشقی ، حساب و کتاب و منطق نمی خواهد ... شما هم به این حقیقت ، باور دارید

آنچه ،  دل می خواهد ، سلامی آسمانی ، دستانی جاودانه و آوایی همیشگی است ...

دل را با تدبیر و حساب و کتاب و سیاستمداری چه کار ؟ !

افسوس ...

میدانم که شما  به اجبار ناجوانمردانه ای شوم ، ناگزیر از آموختن  رسم  تدبیر  عاشقي  شده ايد ....

روح کلامتان ، عشق است و جان کلامتان ، تدبیر ... !

 اين سخنان ، برخواسته از اعتقادات قلبي شما نيست .

 يقين دارم .

چرا که یزدان ما ،  در آن هفت روز اهورایی ، دنیایمان را از شبنم عشق سرشت ...

 اين حرفها و تدابير را براي احتراز  از تاراج قلبهاي دختركان و  بيداري وجدانهاي مردانه پسران سرزمينتان مي گوييد .

میدانم شما دوست ندارید در آوردگاه عقل و دل ، حکم به پیروزی عقل دهید ...

چون در زمانه ای که تبسم ، نچکیده از لبها ، خشک می شود ، هیچ کس ، دلش برای شقایقی تنگ نمی شود ...

يقين دارم كه براي شما ، سخن گفتن از عشق ، حضور آبي شبنم ، فرداهاي جاودانگي سروها ، طلوع پگاه يكي شدن ، حفظ صلابت يادها و يادگارها ، آسانتر و دلپذيرتر است ...

 ولي زمانه ما ، زمانه ناجوانمردانه بدعهدي ها ست و اگر شما راه حقيقت را به نسل ما ننماييد به ناكجاآباد دهشت باري خواهيم رفت كه انتهايش ناپيداست

 پس ...

در راه آموختن اين حقايق تلخ  به ما كه نوادگان خلفي براي شيرين و فرهاد نيستيم ،  پايدار  و  برقرار  باشيد ...

 امید که روزی در این سرزمین پاک ، که  یادگار آزادمنشي کوروش ،  صلابت بابک ، وطن پرستی آرش و دلدادگی فرهاد است ، همه از عشقهایی  پاک  ،  آسمانی   ، جاودانه  و  ماندنی  بسراييم ... عشقهايي زميني كه برای پاسداشت آنها ، نیازی به حضور عقل و تدبیر نیست

 

 

 

+ نوشته شده توسط باران در 87/07/28 و ساعت 18:46 |
 

روز ۲۷ شهريور ماه ۱۳۸۷، نخستين سالروز تولد وبلاگ من است ...

 

باعث افتخار من است كه در اين يك سال ، نوشته هايم را خوانديد ، نقد كرديد و نظرات ارزشمندتان را سخاوتمندانه ، برايم نوشتيد ...

سپاسگزار مهربانيهايتان هستم ...

برايتان از درگاه يزدان مهر ، شادكامي و سعادت آرزو مي كنم ...

باز هم نوشته هايم را بخوانيد .

باز هم برايم بنويسيد .

زندگي قلمم در گروي آواي گرم نفسهاي شماست .

 

 

+ نوشته شده توسط باران در 87/06/24 و ساعت 17:14 |

  سپاس ....

سپاس پدر ، بودنت را سپاس ...

 سروش ايران ، يادگار ناب موسيقي سرزمين من ، حضورت را سپاس .

 بودنم ، نام همايونم و صدايم را از تو و حضور جاودانه ات دارم ...

بوسه اي به بلنداي نام ايرانم بر دستان مقتدر و صداي بي بديل تو

 بوسه اي از دل تاريخ سرزمينم برخداوندگار موسيقي سرزمينمان .

 بوسه اي بر دستان پدر ...

  

اين متن را از قول " همايون شجريان " براي استاد شجريان نوشتم ...

+ نوشته شده توسط باران در 87/06/05 و ساعت 22:37 |

 

آهنگ زيباي " پل " با صداي بانو گوگوش ، آهنگ مورد علاقه من بوده و هست .

هميشه دوست داشتم بدانم خالق اين شعر زيبا كيست ؟

هنوز هم نميدانم ... دوست داشتم روزي سوار بر ريتم زيباي اين شعر ، چند خطي بنويسم ...

 بالاخره نوشتم ! ... براي يك آرام آبي نوشتم ...

 براي يادآوري زيبايي شعر اصلي ، شعر اصلي را هم در متن آورده ام ...

 

براي خواب معصومانه عشق كمك كن بستري از گل بسازيم

براي كوچ شب هنگام وحشت ، كمك كن با تن هم ، پل بسازيم

 

براي اوج شكوهمندانه عشق ، كمك كن ، آسماني از دل بسازيم

براي حسرت و حرمان غصه ، كمك كن با نواي  ني   ، دل بسازيم

 

كمك كن سايه باني از ترانه ، براي خواب ابريشم بسازيم

كمك كن با كلام عاشقانه ، براي زخم شب مرهم بسازيم

 

كمك كن  كهكشاني  از سخاوت براي ماه  فرداها بسازيم

كمك كن با صداي نرم شبنم براي خواب گل ، فردا بسازيم

 

بزار قسمت كنيم تنهايي مون رو ميون سفره شب تو با من

بزار بين من و تو دستاي ما ، پلي باشه واسه به هم رسيدن

 

تو رو ميشناسم اي شبگرد عاشق ، تو با اسم شب من آشنايي

از اندوه تو و چشم تو پيداست كه از ايل و تبار عاشقايي

 

تو رو ميشناسم اي آرام آبي ، تو با لحن صدايم  ، آشنايي

از نجواي تو و دستاي تو پيداست كه از نوادگان آريايي

 

تو رو ميشناسم اي سر در گريبون ، غريبگي نكن با هق هق من

تن شكستتو بسپار به دست نوازشهاي دست عاشق من

 

تو رو ميشناسم اي آرام ساكت ، غريبگي نكن با حرف دل من

دل شكستتو بسپار به دست نواهاي گرم و عاشقانه من

 

بزار قسمت كنيم تنهايي مون رو ميون سفره شب تو با من

بزار بين من و تو دستاي ما ، پلي باشه واسه به هم رسيدن

  

به دنبال كدوم حرف و كلامي ؟ سكوتت ، گفتن تمام حرفهاست

تو رو از طپش قلبت شناختم ، تو قلبت ، قلب عاشقهاي دنياست

 

به دنبال كدوم حرف و كلامي ؟ سكوتت ، گفتن تمام حرفهاست

تو رو از نجواهاي قلبت شناختم ، تو سكوتت ، فرياد عاشقهاي دنياست

 

تو با تن پوشي از گلبرگ و بوسه ، منو به جشن نور و آينه بردي

چرا از سايه هاي شب بترسم ؟ تو خورشيد رو به دست من سپردي

 

تو با دريايي از آرامش و نور ، منو به آسمون امروزم سپردي

چرا از رفتن از ديروزم بترسم ؟ تو مهتاب رو به دست من سپردي

 

بزار قسمت كنيم تنهايي مون رو ميون سفره شب تو با من

بزار بين من و تو دستاي ما ، پلي باشه واسه به هم رسيدن

 

 كمك كن جاده هاي مه گرفته ، من مسافر رو از تو نگيرن

كمك كن تا كبوترهاي خسته ، روي يخ بستگي شاخه نميرن

 

كمك كن  گرگهاي روزگارم ، من تن خسته رو از تو نگيرن

كمك كن تا پرستوهاي عاشق روي ايوون سبز ما بشينن

 

كمك كن از مسافرهاي عاشق ، سراغ مهربوني رو بگيريم

كمك كن تا براي هم بمونيم ، كمك كن تا براي هم بميريم

 

كمك كن از مسافرهاي دريا ، سراغ مهر فرداها رو بگيريم

كمك كن  وقتي حرف مردن و رفتن ميارن ، به آسوني من و تو با هم بميريم 

 

بزار قسمت كنيم تنهايي مون رو ميون سفره شب تو با من

بزار بين من و تو دستاي ما ، پلي باشه واسه به هم رسيدن

 

 

+ نوشته شده توسط باران در 87/06/03 و ساعت 20:30 |
 

پدر آنقدر بزرگ و باصلابتي كه نوشتن از تو براي قلمم ، دشوار است . نوشتن از :

تو و آنهمه مردانگي

تو و آنهمه مهرباني

تو و آنهمه جاودانگي

 روزهاي كودكي از تو آموختم كه در هنگام زمين خوردن ، اشكي نريزم ... به راهم ادامه دهم

روزهاي نوجواني يادم دادي كه در برابر تلاطم هويت درونم ، تاب بياورم

روزهاي جواني ام بارها و بارها از فرداها برايم گفتي ... افسوس كه ... !

 شكر يزدان از براي روزهاي بهاري ، هديه دستان تو بود

ايستادن و ماندن و نترسيدن در روزهاي طوفاني زندگي ام ، مشق شب مكتب تو بود

عاشقانه كار كردن را در تو ميديدم ولي افسوس كه چون تو ،‌هرگز ! عاشق كارم نبوده ام ...

 چهار ستون خانه مان در استواري قدمهاي تو چه پابرجاست

گلهاي باغچه خانه مان در حضور نرم و مهربان هميشگي تو ، چه زيبا مي خندند

بانوي تو ، مادر دردانه من ، چه عاشقانه نامت را مي برد ...

 پدر ، مهربان ترين ....

پدر ...

بمان . هميشه ، جاودانه و باز هم هميشه ...

بمان تا سپيده صبح فرداهاي طلايي ام را در آواي نرم طپش قلب بي بديلت ، ببينم ...  

+ نوشته شده توسط باران در 87/04/22 و ساعت 15:22 |

http://www.jadidonline.com/images/stories/flash_multimedia/shamlou_ida_test/shamlou_high.html

+ نوشته شده توسط باران در 87/02/30 و ساعت 13:18 |

 

 

 

آبجي كوچولوي نازنينم ، بهار ، 5شنبه از خونه ما رفت ...

يه عروس نازنين و زيبا ... مثل روزهاي بچگيش ، معصوم و بيگناه ... سفيد مثل برف ...

زلال مثل چشمه هاي سبلان شده بود

الان جاش توي خونه ما خيلي خاليه ... صداي شيطونيهاش ، خنده هاش و آتيش سوزوندناش

هنوز صداي بچگيهاش توي گوشمه ... صبح زود از خواب بيدار ميشد و مي گفت :

" آبجي منو مي بري تاب بازي ؟ بريم تاب بازي ؟ كي ميريم تاب بازي ؟ "

منم كه آبجي بزرگه بودم بايد مواظبش مي بودم و به فرمان مامان گلي ، مواظب اون دختر كوچولوي بور

و سفيد كه زمين نخوره و اتفاقي براش نيفته ...

سالها از اون روزها گذشته ... اون الان عروس شده ... يه عروس نازنين و مهربون

مرد زندگيش " آيدين " به ما قول داده كه اونو مثل يه قوي سفيد تو درياچه دلش مراقبت كنه ...

براي خوشبختي و سفيدبختيشون دعا مي كنم :

خدايا عشقشون رو جاودانه كن

آبجي كوچولوي منو در پناه خودت حفظ كن

+ نوشته شده توسط باران در 87/02/08 و ساعت 15:34 |

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس